حكيم ابوالقاسم فردوسى

358

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

كه پيروزگر بود روز نبرد * ز هومان ويسه بر آورد گرد سپهبد بگودرز كشواد گفت * كه اين راز بر كس نبايد نهفت اگر لشكر ما پذيره شوند * سواران بد خواه چيره شوند همه دست يك سر بيزدان زنيم * منى از تن خويشتن بفگنيم مگر دست گيرد جهاندار ما * و گر نه بد است اختر كار ما كنون نامداران زرّينه كفش * بباشيد با كاويانى درفش ازين كوه پايه مجنبيد هيچ * نه روز نبردست و گاه بسيچ همانا كه از ما بهر يك دويست * فزونست بد خواه اگر بيش نيست به دو گفت گودرز اگر كردگار * بگرداند از ما بد روزگار به بيشى و كمّى نباشد سخن * دل و مغز ايرانيان بد مكن اگر بد بود بخشش آسمان * بپرهيز و بيشى نگردد زمان تو لشكر بياراى و از بودنى * روان را مكن هيچ بشخودنى بياراست لشكر سپهدار طوس * بپيلان جنگى و مردان و كوس پياده سوى كوه شد با بنه * سپهدار گودرز بر ميمنه رده بر كشيده همه يك سره * چو رهّام گودرز بر ميسره ز ناليدن كوس با كرّ ناى * همى آسمان اندر آمد ز جاى دل چرخ گردان به دو چاك شد * همه كام خورشيد پر خاك شد چنان شد كه كس روى هامون نديد * ز بس گرد كز رزمگه بر دميد بباريد الماس از تيره ميغ * همى آتش افروخت از گرز و تيغ سنانهاى رخشان و تيغ سران * درفش از بر و زير گرز گران هوا گفتى از گرز و از آهنست * زمين يك سر از نعل در جوشنست چو درياى خون شد همه دشت و راغ * جهان چون شب و تيغها چون چراغ ز بس نالهء كوس با كرّ ناى * همى كس ندانست سر را ز پاى سپهبد بگودرز گفت آن زمان * كه تاريك شد گردش آسمان مرا گفته بود اين ستاره‌شناس * كه امروز تا شب گذشته سه پاس ز شمشير گردان چو ابر سياه * همى خون فشاند بآوردگاه سرانجام ترسم كه پيروزگر * نباشد مگر دشمن كينه‌ور چو شيدوش و رهّام و گستهم و گيو * زره‌دار خرّاد و برزين نيو ز صف در ميان سپاه آمدند * جگر خسته و كينه‌خواه آمدند بابر اندر آمد ز هر سو غريو * بسان شب تار و انبوه ديو و زان روى هومان بكردار كوه * بياورد لشكر همه همگروه و زان پس گزيدند مردان مرد * كه بر دشت سازند جاى نبرد گرازه سر گيوگان با نهل * دو گرد گرانمايهء شير دل چو رهّام گودرز و فرشيدورد * چو شيدوش و لهّاك شد هم نبرد ابا بيژن گيو كلباد را * كه بر هم زدى آتش و باد را ابا شطرخ نامور گيو را * دو گرد گرانمايهء نيو را چو گودرز و پيران و هومان و طوس * نبد هيچ پيدا درنگ و فسوس